خرید بک لینک

لذت کارای تیمی غیر قابل انکاره.اونا می تونن متشکل از خانواده ،دوست یا همسر باشن.همه چی می تونه پرخاطره و عالی باشه.
اما این واقعا مهمه که هر فردی تنهایی زندگی کردن رو بلد باشه.بدونه تو این راه به خودش رسیدن تنهاست.
واقعیتش اینه که ،آزادی واقعی رو تجربه کردن یه مسیر تک نفره ست و اون فقط بعد از پشت سر گذاشتن ترس هاست که به چشم میاد.درست اون لحظه که صدای خنده ی رضایتتون گوش دنیارو کر میکنه.حسش مثله بالا رفتن از قلعه رودخان و از آب آبشار خوردنه.از اون بالا مسیر پیداست.هر ۹۳۵ تا پله ش رو درست نمی بینی،چیزی که به چشم میاد تک تک لحظه هایی ان که فکر میکردی دیگه کافیه ولی به هرحال ادامه دادی.
رو پله ی آخر رو به کوه های اطراف وایمیستی باد می خوره تو صورتت و فریاد "هووووو" سر میدی و از شنیدن تکرارش کیف می کنی.واسه اونایی که مثل من نرسیده به قله حرکت میکنن،امروز میخوام یه داستان بگم.از نزدیکترینم.
مامان خانم فرهنگی من پارسال بازنشسته شد و درست وقتی می خواست واسه حداقل یه سال استراحت کنه.یکی از بدترین اتفاقایی که میشه واسه هرکسی بیوفته سرش اومد.یه بچه ی حرافِ کله باد دار!
تشویقش کردم ب کارایی که تا امروز می خواست انجام بده و به هر دلیلی که به دیگران وابسته بود،نمیشد.
همه می دونن معمولا چطور پیش میره.ارائه ای با موضوع "الان یکم واسه شروع کردن دیره" تحویلم داد.
صبر کردم تا با حوصله تمام حرفایی که تو ذهنشن رو خودش با گوشاش بشنوه.ابروهاش رفت تو هم.باورش نمیشد اینارو خودش میگفت!تماشای این جریان واقعا جالب بود.نگاش میکردم.از اب پرتقالش خورد و بعد از چند لحظه با یه لبخندی گوشه لبش گفت یادته شصت تا کتابی که از اموزش یوگا داشتم رو؟خندیدم گفتم از کنار هیچ کدومشون تو کتابفروشی ها بی اعتنا رد نمیشدی.
ادامه داد چون دوسشون داشتم.ولی فقط با مطالعه نمیشد کامل درکش کرد.
تو اون سکوتی که پیش اومده بود،میدونستم اولین برنامه ش تیک خورده بود و من با هیجان منتظر اعلام کردنش از طرف خودش بودم.بالاخره گفت می خوام راجع به کلاساش تو شهر تحقیق کنم.
شنیدن این از مامان یه معجزه بود و واسه توضیحش باید به یکم عقب تر برگردم.به بعد از به دنیا اومدن من که مامان ms خفیفی گرفت که هیچ اثری ازش نبود تا اینکه بعد از رفتن عزیز واسه مدت کوتاهی خودی نشون داد.دکتر ازش خواست برای اطمینان از تکرار نشدنش به کلاسای یوگا شانس بده.
همینطور که گفتم مامان دورادور طرفدارش بود اما نمی خواست با این هدف شروعش کنه.دلیلش فقط یه چیز بود اون از ضعفش ترسیده بود و به جای وقت گذاشتن واسه شناختنش و یاد گرفتنِ زندگی کردن باهاش، داشت با تمام قدرتش ازش فرار میکرد.
یه بار بهم گفت یوگا واسم مرحله ای بود که می خواستم فکر کنم می تونم هروقت بخوام شروعش کنم و توش عالی باشم.حالا ولی نمی خوام با این رو به رو شم که قراره درمانی و قابل ترحم باشه.
با تمام وجودم می فهمیدمش.غیر از این نیست که همه گاهی پشت مانع های ساختگی ذهنمون زندونی هستیم.فقط با داستانای متفاوت.
مامان کلاسارو بعد از اومدن من به تبریز شروع کرد.
اولین صبحی که تو خوابگاه از خواب بیدار شدم عکس کارت عضویتش رو واسم فرستاد.باید بگم این قضیه که اون هم بدون من زندگی کردن رو یاد میگیره،ارامش خاطری که خودم واسه شروعم نیاز داشتم رو بهم داد.اون قهرمان خودش و خودم بود.
امروز بعد امتحان یه عکس از خودش واسم فرستاد.
از اخرین حرکتی که یاد گرفتن.واسه من حتی تکرار کردن اسمش سخته.تو عکس با یه حالت پیچیده ای برعکس بود!با لبخند گنده ای که شاید هیچ وقت از مامانم ندیده بودم..آخه لبخندا فرق دارن.
این یکی ولی یه چیز دیگه بود.هیچ ارتباطی به چیزی غیر از حال معرکه ی درونش نداشت.اون رضایت بود.از خودش.از قدرتش.از تغییرش.
و من بارهاااااا تو زندگیم به خاطر داشتنش و خوش شانسیم خداروشکر کردم ولی هیچ وقت انقدر بهش افتخار نکرده بودم.خودمو دیدم که تو محوطه دانشگاه حدود چند دقیقه ست به عکس خیره ام و هم می خندم و هم گریه میکنم.تصویر خوبی نیست ولی مگه واسه چندنفر پیش میاد باحال ترین مامان دنیارو داشته باشه؟
واستون جادوی جرئت کردن واسه رسیدن به بهترین ورژن از خودتون رو ارزو میکنم .


برچسب: نویسنده: محمد مهدوی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 21:53

صفحه بندی