خرید بک لینک
یه جفت چشم براق
یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 19:49 توسط ستاره قطبی |

تو که غریبه نیستی

زندگی گاها انقدر حوصله سر بر میشه که دلت میخواد فکر کنی یه سر و تهی داره

مثلا فکر کنی بیخود نیست که یه گربه ی سیاه چشم قشنگ انباری واحد اپارتمان تورو برای پناه دادن بچه گربه های تازه به دنیا اومده اش انتخاب کرده .

پیرمرد طبقه چهارم بهمون گفته بود فکر میکنه این گربه اونجا زایمان کرده و احتمالا جعبه های وسایلمون رو خیلی کثیف کرده به خاطر همین درب انباری مون رو باز گذاشته تا این کوچولو های ناخونده از اونجا نقل مکان کنن.شب که از سرکار برگشتیم دیدم دقیقا رو به روی انباری ما روی زمین نشسته خیره شده به درب انباری .

یادم اومد اولین بار نیست که دیدمش چون یه هفته بود هروقت میرسیدیم خونه میدیدم همینجور رو به روی انباری ما نشسته و بلافاصله با روشن شدن چراغای پارکینگ هم از حیاط پشتی فرار میکرد .بدون اینکه بدونم یهو از کجا پیداش شده متوجه نگاه مظلوم و خواهشمندش شده بودم.درب انباری مون رو دوباره بستم بهش گفتم نمیدونم اون کوچولوهارو دقیقا کجای این انباری شلوغ انقدر خوب قایم کردی و بهشون سپردی جیکشون هم درنیاد ولی بدون جاشون امنه .

در زمان حاضر بالاخره دیدمشون .بیرون انباری و تو کوچه.به قدری بزرگ شده بودن که چشماشونو باز کنن و گربه سانانه قدم بردارن.بهشون افتخار کردم.به مامان زرنگشون بیشتر

برچسب: نویسنده: محمد مهدوی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 15:38

صفحه بندی