روزای زیادی غر زدم و تهش نوشتم :
"ولی شاید دلیل همه ی ناامید شدنام اینه که از آدمای اشتباهی انتظار دارم."
تو نمیتونی همه رو به زاویه دید خودت دعوت کنی.نمیتونی صورت یکیو بگیری تو دستات و بگی ببین فراموششون کن.همه این دغدغه های احمقانه و همه ی این ملاحظه ها و کلیشه های عرف رو فراموششون کن.پیش من لازمت نمیشن.حتی مسئولیت دوست داشتنی بودن رو نداری فقط خودت باش.هرچی به ذهنت میرسه رو واسم تعریف کن،هر آواز بداهه ای که تو سرته رو واسم بخون و بدون برنامه خیابونای ناآشنارو باهام قدم بزن.انقدر به شوخی نبودن این بازی مطمئن نباش.میتونی ؟این..نباش..این "استوری مخاطب دار گذار" و این "مارو نمیبینی خوشحالی" و این "دیدی گفتم دیدی گفتم" و همش..نباش..
نمیتونی!
و این قضیه درد نداره تا وقتی این عاجز شدن راجع به افرادی از دنیاته که واست عزیزن.نگاهشون میکنی,.نه مثل دیدن.نگاهشون میکنی, اون سمت میز ،پشت فرمون ، بین شلوغی یه مهمونی.به جزئیات حالت نشستنشون ، جوری که انگشتاشون استکان رو محاصره کردن، جوری که به انتهای جاده خیره میشن و نیمرخ اخموی متمرکزشون. دلت از فاصله تون میگیره و کاری از دستت برنمیاد.حتی حقی تو این قضیه نداری.چرا باید داشته باشی ؟در حقیقت هیچ مُهر تائیدی وجود نداره ، داره ؟! ما فقط بعضی هارو با کیلومتر ها فاصله انقدر نزدیک حس میکنی,م که انگار همیشه بودن.بعضی های دیگه رو لمس میکنی,م،اخرین ساعت های روزای طولانی محکم تر بغلشون میکنی,م و طولانی تر میبوسیمشون اما اونجور که نادی غر میزنه،دریا دریا فاصله ست.مزخرفه.
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی