"گرفتاری ها کم نیست".فروشنده سوپرمارکت سر کوچه مون در جواب "چه خبر" من اینو گفت. و آره من اونی ام که از فروشنده سوپر مارکت حین کارت کشیدن میپرسه چه خبر !
امشب که رو اُپن نشستم و شام دیروقت میخورم و شماره آخر کرگدن میخونم و به تالِست مَن آن اِرث گوش میدم ،به این فکر میکنم که مکالمه اونجاش خوبه که بتونی تهِ غرغرهات یه "ولی" بیاری.
خارج از تن صدای نرمالت غر بزنی ، تا میتونی بی انصاف باشی ، تو ترافیک تو راه پله ها تو تاریکی ۳ صبح گریه کنی تو بالش جیغ بکشی مشت بکوبی به دیوار..ولی دیدی یه ثانیه هایی اون بین هست که نفست میگیره ؟! مثل اتفاقی که تو کوهنوردی هام با بابام تجربه ش کردم.یه چیزی راجع به اون ثانیه هست.اون لحظه که واسه دم بعدی تشنه ای یه جور انگار هیچ چیز دیگه ای جز اون لازمت نمیشه.یه چیزی راجع به "هیچی واسه از دست ندادن" هست که شروع رو آسون تر میکنه.
مثل اتفاقی که افتاد.کارت کشیدم.کوله رو از شونه م برداشتم و نزدیک میز نگه داشتم تا خرید هارو مثل اکثر اوقات بدون پلاستیک از سر کوچه تا خونه ببرم و حین اینکه بین خریدای قبلی جا میدادمشون ،گفت "ولی.."
توجهم جلب شد و نگاهش کردم تا ادامه بده. به دختر کوچولوی تپلی که بین قفسه ها میدوئید و از باحال ترین شغلی که پدربزرگِ یه ۵ ساله میتونست داشته باشه لذت میبرد ،گفت ولی خداروشکر و خندید و صداش کرد تا کمکش کنه بسته ی کیک انتخابیش رو باز کنه.
خداروشکر به خاطر "ولی" های بعد غرغرای طولانی .
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی