خرید بک لینک

امروز سومین روزیه که برگشتم به خونه ی تبریز .یچه ها خونه رو انقدر کثیف ترک کرده بودن که چند ساعت اول زیر پنجره نشستم،زانو هامو بغل کردم و واسه مدت نسبتا طولانی اطرافو نگاه کردم تا بتونم ارتباط برقرار کنم که این همون خونه ایه که من ۶ ماه پیش با دو تا هم خونه ی دیگه م توش "زندگی" میکردیم.اون ساعتا نمیدونستم قراره تا این لحظه ۱۱ تا سوسک بکشم !

امروز دیگه نتونستم تحمل کنم و از جنگ اعصابی که راه انداخته بودن دیوونه شدم و بعد از کلاس همه چیو ملافه کشیدم و پلاستیک زدم و از هر حشره کشی که سوپرمارکت سر راهم داشت یه مارک خریدم !

الان که اینارو ثبت میکنم از خونه زدم بیرون و مطمئنم سوسکای خونه با عرقگیر از گوشه کنارا اومدن بیرون دارن حسرت میخورن چرا تا وقتی میتونستن از پنجره پرتم نکردن بیرون!اغراق نکردم اگه بگم تعدادشون واسه اینکار کافی بوده.

یادم افتاد طرفای سیزده سالگی با پسربچه ی همسن و سالی چت میکردم وتو یه مکالمه ای براش گفتم که ازسوسک نمیترسم واون میگفت هر دختری باید به طرفش این شانس رو بده که واسش پادشاه دمپایی هاباشه وگرنه میره دنبال دختر دومی که به خاطرکشتن یه سوسک هم قهرمان می بینتش!

یادآوری اون نسخه از خودم که فکر میکرد شاید این همرنگ شدن ها یه روزی تو داستانش نیازش بشه ،میخندونتم.باید میتونستم جلوی پاش زانو بزنم بهش بگم لعنتی تو اونی هستی که فقط چندسال دیگه ، هیچی نمیکشدت.

برچسب: نویسنده: محمد مهدوی تاريخ: جمعه 28 تير 1398 ساعت: 18:40

صفحه بندی