خرید بک لینک

جنگل بهم ایمیل زد که کتابی که میخواستم رو آوردن.نتونستم خونه بمونم و اینترنتی سفارشش بدم.دوش آب سرد گرفتم و زدم بیرون.هوای رشت هوای بعد بارونه مرطوب و اعصاب خرد کن هر از چند دقیقه ای نسیم خنکی میاد و میگه "حالا نباش همچین" !

شلوغی پیاده رو های سعدی تا شهرداری همیشه اون خلوتی که میخوامو بهم میده.راستش در اوج کلافگی داشتم به این فکر میکردم که این همههههه اتفاق واسه یه نفر در طول زندگیش میوفته حالا به نسبت دردسر طلبیش کمتر و بیشتر.ولی در نهایت در مقیاس بزرگتر ،وقتی از بالا به همه ش نگاه میکنی

بالا یعنی اونجایی که عزیز فکر میکرد خدا هست ،

واقعا حتی منفجر شدنت وسط یه پیاده روی طولانی مثل این یکی که مسیر منه ،شاید واسه خودت بیگ بنگ باشه ولی حتی اندازه ی ترکیدن یه حباب هم واسه دنیا اهمیتی نداره.چرا داشته باشه؟!تو فقط یه جز خیلی خیلی کوچولو ازشی.

تو فکر کن اگه دغدغه ی داشتن اون بادکنک احمقانه چیزی بیشتر از یه بهونه گیری ساده واسه مامان اون دردسر متحرک بود !تو فکر کن اگه باقی ادمای پیاده رو ،فارغ از قبض اب و برق، همونقدر تحت تاثیر این جریان قرار میگرفتن چه بلبشویی برپا میشد !واسه یه مقیاس بزرگتر من چه فرقی با اون دارم که از دنیای اطرافم انتظار یه انتراک دارم ؟!

سرم داره منفجر میشه. اطراف اب نما کنار دو تا پسر بچه ی بلوف زن نشستم تا الهام بیاد و باهاش یه کمدی احمقانه ببینم.باید ذهنمو خاموش کنم.

برچسب: نویسنده: محمد مهدوی تاريخ: جمعه 28 تير 1398 ساعت: 18:40

صفحه بندی