آخرشم میگه " منو اینجوری خوار و خفیف نگاه نکن اگه با من به دربار شاه بیای میبینی من اونجاچه کیا بیایی دارم و واسه خودم کسی هستم"
تو ترافیک یادش افتادم ،دل بده بهش :
دل من همی داد گفتی گوایی / که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم / بر آن دل دهد هر زمانی گوایی من
این روز را داشتم چشم وزین غم / نبودهست با روز من روشنایی جدایی
گمان برده بودم ولیکن /نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود / گناهم نبودهست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی / نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید / به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم / بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم / که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن / نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم / مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی / نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه آگاه گردی / که با من به درگاه صاحب درآیی
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی