اولین سالگردت برات نوشته بودم ،مرور بعضی اتفاقا هرچقدر ازشون بگذره درد داره.و من حالم ازت بهم می خوره.که نبودنت انقدر درد داره.که باید به مرور کمتر میشد ولی نمیشه.نوشته بودم ازت متنفرم چون هنوز این همه دوستت دارم. هنوز منتظرم از بیمارستان برگردی خونه حکم بازی کنیم.ببریم از بقیه.بگی جمع کن بریم که اینجا جای موندن نیست.بزنی رو میز بگی بالاخره یکی از همین روزا بلیط تایتانیک میخرم واست میفرسمت خانم دکتر بشی.اصلا از ترس اینکه جک پیدا کنی تو مسیر تا حالا اونقدر پولدار نشدم!
نوشته بودم به خدا هنوز انگار تو می خوری زمین من چشام سیاهی میره،تو لکنت میگیری من دستام یخ میکنه،تو درد میکشی من از اینکه نمی تونم به جای هردومون نفس بکشم هزار بار میمیرم.هیچی عوض نشده.
چند بار بهت گفته بودم ببین اونایی که رفتنشونو طاقت اورده بودم تو نبودن.تو بمون.هرچی بشه.بزار باهم درستش کنیم.نتونی راه بری من واسه چی اینجام اگه نتونم بگردونمت مگه تو خودت جاده هارو یاد من ندادی ؟خب من واسه سفرامون میرونم.فوقش نتونی ببینی می خوای چیکار دیدن هرکی غیر منو ؟بلدی منو.چی واسه دیدن مونده.نتونی حرف بزنی..اصلا جدا حرف زدن به کار منو تو میاد؟ما بالاخره قرار نیست حرف همو بفهمیم!
یادته ؟یادت هست چرندیاتی که می گفتمو ؟کاش نباشه!
ولی امشب،شیش سال میگذره. و تو هنوز قدرت اینو داری که منو به عجز اون شب برگردونی.انگار دوباره بفهمم قراره تنهام بزاری.من بدونم،تو ندونی.من به منصفانه نبودن مرگ فکر کنم تو به عاقل نشدن هام بخندی.بپرسی چیزی شده ؟انقدر جواب دادنم طول بکشه که بیای نزدیک تر اسممو صدا کنی!پیشونیتو ببوسم بگم چشمات چجوری انقدر قشنگن اخه.بدونم..بدونم..همه چیو بدونم..ولی به جای همه وقتایی که باید بغلت میکردم، باهات سر هرچیزی کل کل کنم.
تا بیای خودتو لوس کنی بگم غذای بیمارستانو دوست نداری که نداری زودتر خوب شو بریم خونه من زنت نیستم انقدر سرم داد و بیداد میکنی.شب تا صبح واست یاسین بخونم ،صبح تا شب بدوم دنبال هرچیزی که می خواستی تجربه کنی،هر خوراکی که میخواستی امتحان کنی،هر کتابی که می خواستی بخونی هر فیلمی که می خواستی ببینی رو بخونم و ببینم تا بتونم واست تعریف کنم که به خیال خودم وقت کم نیاد.سر بابا داد بزنم تا برنامه مورفینارو کمتر کنن چون تو درد کشیدنو به هشیار نبودن ترجیح میدادی.
وقتی عینه مرده ها میزاشتنت تو قبر میدونستم من لایق آرامشی که همراه گریه میومد نیستم.من واسه آروم شدن واسه کنار اومدن،خیلی مبتلا بودم.
مامان التماسم میکرد گریه کنم.من یاد چی میوفتادم ؟اون شب که فهمیدی.اون شب که زل زدی تو چشمام پرسیدی بهم راستشو بگو، دوره درمان تموم شده نه ؟اون شب که بغضم همه چیو لو داد.اون شب که تو تاریکی اتاق چهار صد و دو بدون اینکه حرفی بزنیم انقدر گریه کردیم که اشکامون تموم شدن.نفس کم اوردیم.این دفعه باهم.من میدونم مرگ چجوریه ایمان.چون قبلا انجامش دادم.تو دلیل اینی که من نمی ترسم ازش.
امشب واست می نویسم که امسال حالم خوبه.دیگه گریه نمیکنم.دیگه معجزه نمی خوام.دختر خوبی شدم.لازم نیست نگران منو و کله شقی هام باشی.
آروم بخوابی داداشم .
راستی نمیدونم میبینی یا نه ولی تو سالگردات همیشه میگن خدا بیامرز فلان و فلان و فلان بود.ولی من باز دارم میگم به خدا اگه تورو برده باشن برزخ بهشتی ،من پامو اونجا نمیزارم!خداییش :)
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 0:22 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب: نوشت,
نویسنده: محمد مهدوی