خرید بک لینک
از صبح زود دیروز دنبال خونه بودم.
در یکی از خسته ترین حالات روحیم،واسه خودم اب البالو خریدم و همینجور که پارک رو تا بنگاه بعدی پیاده روی میکردم پای تلفن براش تعریف کردم که
صبح به مشاور املاکیه میگفتم خب بافت یاخچیان قدیمی تر از ولیعصره.من اونجا به هایپر مارکتا و رستورانا و داروخونه و میوه فروشی دسترسی داشتم.واسه من که ماشین ندارم اینا مهمن.
یارو اومده نزدیک پنجره میگه خب خانم بیاه بیاه ببین اینجارو آه اونا نون بربری،لبنیاتی ،لوازم تحیری که دانشجویی(!)،اوناهاش..نون بربری هم هست.آبادیه اینجا!!
پای تلفن براش گفتم از به دختر مجرد خونه نمیدیم دردسر میشه واسه خانواده ها!
از اینکه خواستم برم جاهایی که دوستام خونه گرفتن.که بهم می گفتن تو این ساختمون پسرای مجرد داریم جای شما که خانومی هستی برا خودت نیست!
همون لحظه که اومدم دفاع کنم یکی از پسرای مجرد مد نظرش که هم دانشکده ای بود،از پله ها اومد پایین گفت عه سلام شما اینجا چیکار میکنین ؟
همینجور که وضع خیط بود، بد تر شد.حالا من پسرای مجرد مردم رو می شناختم.و حتی بیشتر از اون هیییع فامیلیم رو بلد بودن!میفهمی این چه معنی میده ؟!!
بعد یارو بدون هیچ توضیح دیگه ای بهم گفت صاحبخونه مذهبیه.مذهب ای!یه جور انگار به من میخورد خراب باشم!
به خودم اومدم دیدم دارم جوری سر بیچاره غر میزدم که خیلی وقت بود این بلارو سر کسی نیاورده بودم.
بعد از یه سکوتی که به نظر میومد داره فکر میکنه گفت نوچ مثل اینکه باید با خانواده مزاحم شیم تیکِ ازدواجِ انتقالی واحد تهرانتو جور کنیم. گور بابای نسبت فامیلی،تو هفت تا سگ میخواستی که واست می خرم.بچه میخوایم چیکار که چپر چلاقی ژنتیکیش نگران کننده باشه؟
میخواست بخندم.همیشه اینو می خواد.ولی اگه اون ثانیه ها پیشم بود ،اگه بهش دسترسی داشتم می کشتمش و با رضایت کامل بقیه عمرمو میرفتم زندان.
دوباره زنگ زد و با لحن متفاوتی گفت با اولین پرواز میاد اینجا.

یادتونه از سری اتفاقاتی که باعث میشن با یاد اوریشون به خودتون اطمینان بدین اگه من از پس اونا براومدم پس به این راحتی ها از پا در نمیام ؟!

خب..بینگو :)

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 1:50 ] [ Stupid cookie ] [ ]

برچسب: نوشت, نویسنده: محمد مهدوی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 19:50

صفحه بندی