پرسید دستت چی شده ؟
من در اون لحظه به چی فکر میکردم ؟خب این بچه نباید تصاویر خشونت حیوانات جلو چشمش بیاد.بعد حتما قراره بپرسه اصلا چرا سگه عصبانی بود ؟من باید توضیح بدم یه بی وجدانی زده بهش رفته.زوده بفهمه با این ادما یه جا زندگی میکنه.به جاش با جمله بندی رضایت مندانه ای گفتم :
یه هاپویی بوسم کرده!
اون به چی فکر میکرد ؟اون گودزیلا بود!گلاب به سر و شکلتون فکر میکرد حاج اقامون راف دوست داره مثلا.به خدا !صد در صد به نظرش رسید دارم خرش میکنم.
بعد از یکم تفکر گفت بلد نبوده !
یه جوری گفت بلد نبوده انگار اون تجربه ی بهترشو داشته و حاج اقای فرضی ما یه چیزیش میشه.
بیخیال دفاع از یار شدم و می خواستم باهاش قطع رابطه کنم که یهو گفت
ولی دستات خیلی قشنگن باید همیشه لاک بزنی.صب کن.
از تو کیف هلو کیتی ش از اون برچسبای ناخن که من هیچ وقت نخریدم دراورد یه ستاره براق چسبوند رو ناخن انگشت اشاره م.
یادم رفت.یه جور انگار این کل مهربونی بود که این دو روز نصیبم شده باشه.
پرسیدم اسمت چیه ؟گفت الهام.گفتم خب اول از همه..الهام خانوم این خراش جدا کاره یه سگه !!بعدش..بعدش خب بستنی دوست داری دیگه ؟!
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 7:57 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب: نوشت,
نویسنده: محمد مهدوی