واسه رفع خستگی با عمو رفتیم ائل گلی.گفت وقتی هنوز اینجا شاه گلی بود با مونس میومدیم اونجا اون میز کنار استخر می نشستیم همیشه.
پرسیدم شادی های یواشکی و .. ؟
میگه نه دختر تو که نمیدونی،یه روز اومدن خواهرمونو گرفتن از بالا دستور اومد بی غیرت برو خواهرشونو بگیر !! به بابا گفتم اقا جون بریم؟ گفت گه نخور کی ازدواج میکنه که تو بکنی!اون موقع رو سقف مشغول تعمیرات بودم پایینو نگاه کردم دیدم نع پدر جدیه !نمیاد.
یه هفته عقب افتاد بالاخره پا شدیم رفتیم خواستگاریش دیدیم یه یارو قبل ما رسیده نشسته اون رو به رو عینهو میت قبرستون کچل چاق ابرو پرپشت.خداشاهده عمرا اگه میتونست یه شعر تقدیمِ چشمای دختره کنه!
یه نگاه کردیم گفتیم خداییش دیگه جای حرف مونده ؟
آقا و کاری که هستیم.خوشتیپ خوش هیکل که هستیم.کت شلورام که بهمون میاد.نمی خواین بدین ببریم ؟
پرسیدم خب بعد چی شد ؟
هیچی دیگه دختره شد تاج سر ما .
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 12:14 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب: نوشت,
نویسنده: محمد مهدوی