اگه در جواب "بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی" تو هر بازه سنی یه جواب داشتین ,
نمیدونین از چی حرف میزنم !
جواب من مثل بقیه نبود.بقیه میخواستن دکتر بشن چون مثلا از کالبدشکافی و دل روده بیرون ریختن خوششون میومد! بچه بودن خب.چی میگفتن ؟با تحریف لایقی به این اشاره میکردن که پزشکی شغل انبیاست ؟!
منم بچه بودم.ولی من اونو کنارم داشتم.من دیده بودم اون چطور جادوگریه !من میدیدم که بلده با اعتماد به نفس پشت چشماش قلب ادمارو بدست بیاره و دردشونو ازشون بگیره و به نظرم این شگفت انگیز بود.چون از چیزی برمیومد که شناخته شده نیست.نمیشد تقلیدش کرد.
بابا سالهای زیادی روش کار کرده بود و اخ که هیچی مسئولیتی غیر از این لایق روح بزرگش نیست.
اینو تو اولین انشاء موضوع ازادی که تو دبستان نوشتم با جملات متفاوتی گفتم.انشام تو مسابقات اول شد.با اینکه من انشاء اون دختره که میگفت دوست داره تبدیل به یه بادکنک صورتی بشه و بره هوا رو بیشتر دوست داشتم.چون حقیقتش اینه که من هیچ وقت از پاراگراف هایی که راجع بهش نوشتم راضی نبودم.وقتی این همه تلاش میکنی و حق مطلب ادا نمیشه خسته کننده ست.و این عوض نمیشه.درست مثل این یکی.
برای تو که جانی .
و اره سونار بهم گفت وقتی نبودم ازش ادرس صفحه ای که من توش می نویسم رو گرفتی و خواستی بهم نگه.
چیزی که نمی دونی اینه که، اون دهن لق ترینه.
چیزی که باید بدونی،اینه که عاشقتم !
روزت مبارک قهرمان من.
[ چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 21:52 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی