برای راحت تر گذشتن زمان و البته فرار کردن از نگاه های کلافه ی منتظر صندلی های رو به رو اولین مجله رو از اون میز شلوغ کنار دستم برداشتم.
انگار سالها اونجا بود.منتظر.مثل ما.به تاریخ انتشارش نگاه کردم.برای بهمن ماه نود و سه بود.از غر زدن دست کشیدم و فهرستش رو چک کردم.
سودوکو ها و جدول ها حل شده بودن.حدس میزدم اولین نفری نباشم که به خاطر خط خطی دیدنشون کلافه تر از قبل شده.
یه سرفصل رو شانسکی باز کردم.اسمش غلبه بر استرس ها و نگرانی ها بود.
پیشنهاد میداد وقتی نگرانین طبق این لیست عمل کنید.
سوال اول : چرا نگرانم ؟(با مداد جواب را زیرش بنویس)
سوال دوم : چه می توانم در این راه انجام دهم ؟(با مداد جواب را زیرش بنویس)
برنامه ریزی : این کاری هست که باید انجام بدهم .(با مداد جواب را زیرش بنویس)
سوال سوم : چه وقت شروع کنم ؟(با مداد جواب را زیرش بنویس)
داشتم به این فکر کردم که گاهی چقدر از جواب سوال دوم که می تونه مانعی برای کامل شدن این لیست تضمین کننده خوشبختی باشه, می ترسم که اسمم رو صدا زدن.
مجله رو گذاشتم روی دسته صندلی و مشغول مرتب کردن مدارک مورد نیاز شدم که خانم بغل دستی به مجله ی غمگین اشاره کرد و پرسید اجازه هست ؟
با عجله گفتم البته.مال من نیست.
بعدتر فهمیدم عجله م برای یه مرحله جلوتر رفتن کارها بیخود بود چون باید حدود نیم ساعت تو سالن دیگه ای صبر میکردم.
وقتی برگشتم اون خانم رو دیدم.همون صفحه از مجله رو پاش باز بود و رو یه برگه کوچیکی با دقت چیزی می نوشت.تو راه برگشت به خونه به این فکر کردم حتما تونسته نگرانی هاش رو تو اون بانک جا بزاره و تا الان بدون شک رها ترین ادم این شهره !