
اسپویل :خوندنش پیشنهاد نمیشه.یه تبلیغات تحریک کننده نیست.جدا.پیشنهاد نمیکنم.حقیقتش اینه دوست ندارم فقط خاطره بنویسم اینجا. یعنی سعی میکنم فقط خاطره نباشه!ایده الم اینه که حسم به قضایا رو با تعریف کردن یه اتفاق ترجیحا کوتاه ثبت کنم.خاطره واسه سر رسیدمه.ولی امشب سررسید رو پیداش نمیکردم پس..
شب و روزی که گذشت از بهترین روزای زندگیم بود.ازدواج بهترین دوست اتفاق گنده ایه.اونقدر که تد موزبی تونست نه فصل از نتایجش حرف بزنه! و همه مون میدونیم مردم چقدر به خاطرش از دستش عصبانی بودن پس از تجربه ش استفاده میکنم !یعنی سعی میکنم.معنیش این نیست اندازه یه پست هم ازش حرف نمیزنم.
من ال رو ده ساله میشناسم.ده سال.اره.و وقتی هنوز بیست سالت نیست این ده سال خیلی به چشم میاد !ما بیشتر از دوست بودیم.هستیم.اون دلیل اینه که باعث شد یه بار نفر ازم بپرسه هی تو..چیزی ؟!اقسم میخورم که همین کلمه استفاده کرد!
داشتم میگفتم ازتباطمون ده ساله ست.ده سال هر هفته هر روز بیست و چهار ساعت.و بالاخره دیشب شبی بود که با تماااامی اثبات های باقلوا بودن اقای داماد تو یه سال اخیر نزدیک بود فرار کنه !پس ساعت دوازده شب با پیتزا و ایستک لیمو رفتم خونه شون و تو تاریکی سکوت درای اتاقش رو پشت سرم قفل کردم گفتم امشب رو زود میخوابی چون فردا ما یه عروس خانوم زشت نمی خوایم !
طرفای ساعت دو و نیم موفق شدم بخوابونمش و با خیال راحت حدود پنج ساعت بعد رو عینه احمق ها به لباسش و وسایلش که کاور شده به کمد ها اویزون بودن خیره شدم و قربون صدقه ش رفتم ! صبح مامانش خواست بیاد صداش کنه دید در قفله از پنجره داخل رو دید زد.من کنارش نشسته خوابم برده بود!حتما با خودش گقت "اوه پس این بچه اینحاست.خب این خیلی چیزارو توضیح میده" :)) و رفت.
من معمولا از این جنس مراسمات خوشم نمیاد.مزخرفه.چون بیشترشون مصنوعی ان.هستن!سالن هایی پر از ادمایی که کسی نمیشناسه.فقط دعوتن و اگه عروس تو اون لباس خاص نبود مطمئنا تو تشخیصش دچار مشکل میشدن.
ولی ادامه ی داستان اونا قابل پیش بینیه بدو بدو های حاضر شدن کنار ادمایی که تجربه ی کافی از رسوم عجیب غریب رو ندارن و ناشی بودن هایی که نتایج عالی داد.
امروز تو محضر پشت دوربین چندین بار محو شدم.یادم میرفت یه عده اون سمت منتظر اشاره ی من واسه تغییر پوزیشنن!!لعنتیا ماه شده بودن!چشماشون میخندید.اصلا دیدنشون کنار هم باید حرام میبود.بس که معرکه بودن.بس که تماشاشون انسان رو از یاد خدا غافل و مشغول به قربون صدقه رفتن میکرد.اوووف هنوز به ذوق زدگیه صبح دیروزم.
چرا اینجا می نویسمش چون حال امروزم منو یاد قسمت 9 فصل شش سریال Girls انداخت.مهمونی نامزدی یکی از چهارتای اصلی سریال بود و هانا متوجه شد هیچی مثل پنج سال پیش نیست.و..این ابدا غمگین نبود.صفت مناسبش"جدید" بود.چیزی که امروز تحربه کردم.یه جدید خوش رنگ و همزمان یاد اون دوست اینترنتی که اخیرا ازش گفتم افتادم.اینو باید اضافه میکردم که در نهایت بهم گفت "متاسفم تو شبیه ادم بزرگا شدی."
قبلا این یه فحش بود.ولی امروز فکر میکنم مهم نیست چقدر انکارش میکنم, هیچی مثل قبلا نیست و من عاشق این تغییرات جدیدم.اتفاقا این همونجوری بود که دیشب ال رو خوابوندم.
با یاداوری اینکه ما از اول قراری بر بزرگ نشدن نداشتیم.ما میخواستیم به روش خودمون انجامش بدیم.و تا وقتی اجتماعمون رو از ادمایی با هدف مشابه پر میکنیم, هر روز یه هدیه ست.
و امشب می دونم که کارمون تا اینحاش عالی بوده.
پ.ن:واسه شما که بدون توجه به هشدارم تا این خط رو می خونی در عوض این عذاب چند دقیقه ای, همچین روز جادویی رو کنار اونی که باید ارزو میکنم.امیدوارم به صورتی رنگی ال و حمید باشین.
[ شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 2:57 ] [ Stupid cookie ] [ ]
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی